نکته
چقدر زیباست پرتو افشانی آفتاب پس از باران ... و انسان این اشرف مخلوقات ...
این هم یه مدل دعای تحویل سال :

بر اساس تحقیقات انجام شده و بر خلاف تصور اغلب دوستان خط پارسی از چپ به راست نوشته می شده است.*
شاخه های شسته،باران خورده، پاک؛
آسمان آبی و ابر سپید، برگ های سبز بید؛
عطر نرگس،رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد؛
خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک می رسد اینک بهار؛
خوش به حال روزگار...
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است، نوروز یک جشن ملی است. جشن ملی را همه می شناسند که چیست؟
نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود... نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو "هست" که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر "آغاز".
جشن های دیگران غالبا انسانها را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغ ها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیرزمینی ها، سالن ها، خانه ها... در فضای گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ، آراستن از گل های کاغذی، مقوایی و مومی، بوی کندر و عطر و ...
اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها، درهای بسته، غذاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از " بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته باران خورده، پاک..."
دکتر شریعتی ــ اسفند۴۶
جبران خليل جبران
وابستگي به معشوق
مقالاتی که این روزا می نویسم بچند دلیل برایم خیلی عزیز و خاطره انگیزه ، بچند دلیل یکی اینکه الان که در انتظار بهاریم و شروع سالی جدید حجم کار من فوق العاده شده است اصلا و ابدا سابقه نداشت روز تعطیل تا غروب سر کار باشم اما با این وصف وبلاگم را فراموش نکردم و مقالاتی از این دست را نوشتم و خواهم نوشت ، از طرفی دیگر به لطف خدا و عزم خودم دارم متحول می شم می خواهم سال جدید را با شخصیتی جدید و بهتر از قبل آغاز کنم عزمم را جزم کرده ام که از این پس رویاهایی که همیشه در سر داشتم محقق کنم دیگه وقتشه بقول برایان انسانی فردا به دستاوردی می رسد که امروز رویائی در سر داشته باشد و بکمک خدا هم خیلی امیدوارم باز بقول بزرگی وقتی انسان تصمیم گرفت که یک جور نباشد خداوند چیزهای تازه بهش می دهد و من نیز از این پس میخواهم اونی باشم که همیشه در آرزو هایم بوده است .
فکر کنم این پست نیز بی ارتباط به این حال و هوایم نباشد .
سرچشمه غم و نااميدي ، تمايل است . “ من به تو نياز دارم و بدون تو نمي توانم زندگي كنم!“ اين عشق نيست گرسنگي است شما نمي توانيد در آن واحد هم كسي را دوست بداريد و هم بي تابانه نيازمندش باشيد. عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد، تا هر آنچه كه خود مي خواهد ، باشد. در عشق اجباري نيست. عشق يعني اختيار انتخاب به معشوق دادن. در اينجا سخن از عدم وابستگي است براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري، رهايش كن. تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم. تنفر چيز خوبي نيست. وقتي از چيزي تنفر داشته باشيم به گونه اي نا مريي به آن متصل مي مانيم و اين اتصال، باعث ماندگاري موضوع تنفر مي شود.
مثال 1: فرض كنيد كه مقروض هستيدوازبدهكاري تنفر داريد. با اين شرايط بهبود بخشيدن به وضعيت مالي، كار آساني نيست. شما انرژي فراواني را صرف نشان دادن تنفرتان از قرض ميكنيد:“ من دارم در جا مي زنم“،“ من غرق شده ام “ و … اما راه خروج از قرض و بدهكاري اين است كه واقعت موجود را بپذيريم و بدون آشوب و اضطراب، راهي براي خروج پيدا كنيم. پذيرفتن واقعيت موجود به معني“ تسليم شدن“ نيست بلكه به معني درك واقعيت است.
مثال2: تا زمانيكه چاقي خود را به عنوان يك واقعيت نپذيرفته ايم يا اصولاً چاق بودن خود را انكار مي كنيم يااينكه خود رابه خاطرچاق بودن سرزنش مي كنيم. در هر دو صورت، چاق باقي مي مانيم! كم كردن وزن از زماني آغاز مي شود كه چاقي خود را قبول كرده باشيم . با عصباني شدن و دعا كردن ، راه به جايي نمي بريد . براي غلبه كردن برچيزي كه دوستش نداريدابتدا بايد به جاي مقاومت كردن، آن را بپذيريد و آنگاه چيزي مثبت جايگزينش كنيد .
نتيجه :
سرچشمه غم و اندوه ، تمايل است . وعاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . تا چيزي را نپذيرم ، نميتوانيم تغييرش دهيم
وقتشه که عدس یا گندم یا ماش بذاریم سبز شه؟! شماها هیچکدوم حالوهوای عید احساس میکنین؟ من به نظرم میرسه اینهایی که خارج هستند بیشتر در تکاپوی مراسم سنتی نوروز هستند تا ما که داخلیم. نمیدونم به هر حال من که دور و بر خودم زیاد حال و هوای عید نمیبینم. تنها نشانهی عید شاید ماهیهای قرمز مفلوکی باشه که از حالا توی زندانهای بلوریشون در معرض فروش قرار داده شدهن! عید هم عیدهای قدیم.
سر کار بودم که یک اس ام اس آمد: حدود چهل نفر از فعالان جنبش زنان بازداشت شده اند.
به نظر من بسیار زشت است که انسان های معترض و بی خشونت را دستگیر کند. افراد حق دارند اعتراض کنند. هر گونه دستگیری کسی به خاطر عقیده اش و باورش و رفتار غیرخشونت آمیزش زشت و مایه شرمساری است. دستگیری آدم ها به خاطر رفتار صلح آمیزشان، مایه خجالت است .
لطفا در وبلاگتون قرار بدین
آقا عجب طنز پردازیه ! این پسر !
و اینجاست که شاعر میگه:
دنیا دیگه مث تو نداره
دیش دین دیش دین
مينويسم، چون نميتوانم ننويسم.يعني، اينجوري نيست كه بنشينم و تصميم بگيرم كه مثلاً فلان روز و يا ساعت چيزهايي بنويسم. بايد خودش بيآيد سراغم!اغلب هم حسش، مثل صاعقه، ناگهاني است. بعد كلمات به طور خودكار ميآيند. يعني ميبينيد مثل رود بر زبانت جاری می شود ، آدم احساس بيتابي ميكند.درست نميشود گفت چه دردي است! اين درد بلافاصله بعد از نوشتن و همينطور الكي و براي مدتي، تسكين پيدا ميكند. آگاهي دادن به ملت و اصلاح امور هم از آن حرفهاست. به قول رومن گاري" دنيا خيلي وقته كه راه افتاده. هيچ كاريش هم نميشه كرد."
تقيير و بهبود اوضاع هم كار مصلحين اجتماعي است، نه آدمي مثل من ، كه نصف روز را بدون هيچ دليل واضحي، مضطرب است! من بيشتر دنبال اين هستم كه يك جورايي به خودم آرامش بدهم! البته،اگر از قِبِلَش هم بتونم چهار نفر هم لذت ببرند،كه چه بهتر!
وبلاگ براي من، مثل يك جاي دنج براي پرنده ئیست که قصد پریدن و شروع یک پرواز طولانی را در سر دارد و اگر بالهایش را نگشاید ، بيم آن را دارد كه دخلش را در بیاورند ! نوشتنم بيشتر حاصل بيقراري و اضطراب و يا به قول مرحوم شريعتي آبستني است.
بخشندگي
اگر چيزي را مي خواهي ، آن را ببخش ! احمقانه بنظر مي رسد . اينطور نيست ؟!! اما حقيقت اين است كه براي بيشتر بدست آوردن هر چيز ، بايد بخشي از آن را ببخشيم . كشاورزي كه دانه هاي بيشتر مي خواهد بايد بخشي از دانه هاي خود را به زمين ببخشد . وقتي لبخند كسي را مي خواهيد بايد لبخند خود را ارزاني كنيد . اگر عشق مي خواهيد بايد عشق بورزيد . اگر كمك ديگران را مي خواهيد بايد به آنها كمك كنيد . اگر مي خواهيد مشت بخوريد !! بايد به كسي مشت بزنيد و اگر مي خواهيد مردم به شما پول بدهند ، بخشي از پولتان را به ديگران بدهيد . مطمئن باشيد هر چه را كه ببخشيد ، به سوي شما باز مي گردد . بعضي ها به من مي گويند : “ من تمام زندگي ام را داده ام و در ازايش هيچ چيز بدست نياورده ام /“ من تصور نمي كنم اينگونه افراد چيزي را بخشيده باشند . آنها معامله كرده اند و اين ، خيلي فرق دارد . نکته: موجودي حساب بانكي هيچ كس معيار وفور و فراواني زندگي اش نيست . وفور و فراواني آن چيزي است كه در جريان زندگي به گردش مي افتد سعادت و خوشبختي ، جريان ابدي بخشيدن و بدست آوردن است .
نتيجه :
راه و رسم بخشيدن ، بخشش بدون چشم داشت است . اگر در ازاي آنچه كه مي بخشيد توقعي داشته باشيد در واقع وابسته به آن پاداش هستيد و هنگامي كه وابسته باشيد اتفاق خاصي روي نمي دهد . آيا بايد از دارايي و ثروتهاي مادي خود لذت ببريم ؟ قطعا ! اما اول اطمينان پيدا كنيد كه شما مالك آن هستيد و نه بالعكس .
رد میشدم شنیدم مردی به دیگری گفت: آقا ما که نوکرتیم...
فکر کردم چه راحت ما در حد لفظ خود را برای دیگران کوچک میکنیم و قربانصدقه میرویم در حالیکه میدانیم پشت این حرفها هیچ نیست و همآنی را که در یک لحظه چاکر و مخلصاش شدیم، در لحظهای دیگر به کوچکترین ساز مخالف به باد فحش و ناسزا میگیریم!
باز این کتاب ...
در ابتدا قصد داشتم خلاصه ای از کتاب روانشناسی تصویر ذهنی ماکسول مالتز را جهت مطالعه دوستان و بازدید کنندگان وبلاگم بگذارم که دیدم اگر خواسته باشم حق مطلب را ادا کرده باشم می بایست تمامی مطالب این کتاب ۳۲۷ صفحه ای را بنویسم . که نه در توانم بود و نه وقتش را داشتم از طرفی برای دوستان نیز قطعا مطالعه کتاب بسیار راحتر از چشم دوختن به صفحه مانیتوره . تنها کاری که می کنم اون مطالبی که منو خیلی بهیجان میاره را تو وبلاگ می گذارم .
وابستگي وتعلق…
دنبال كردن حريصانه هر چيز به معني فراري دادن آنست . كافي است بدنبال معشوق خود بيفتيد تا فراري اش دهيد . حتي پول هم از اين قاعده مستثني نيست . آيا هيچ وقت نياز مبرم به فروش يك ماشين داشته ايد؟ چند خريدار پيدا كرده ايد ؟ هيچ . درسته؟ قيمت پايين آورديد . آيا كسي اهميت داد ؟ هرگز ! ياٌس و نوميدي انسان را به ورطه هلاك مي كشاند و هر چه نگران تر شويد مردم كمتر مي خرند . ! هر گاه با نااميدي درگير مسئله اي مي شويم و يا وابستگي عاطفي و احساسي نسبت به ماجرايي پيدا مي كنيم سدي در برابر آن مي سازيم . اما روي ديگر سكه چيست ؟! اگر كسي آرامش خود را حفظ كند همه چيز رو به راه مي شود . ! وقتي تصميم مي گيريد عقيده كسي را تغيير دهيد ، چه اتفاقي مي افتد ؟ آيا عقيده اش را عوض مي كند ؟ . نه تا وقتي كه شما زنده هستيد . اما اگر فشار را از روي او برداريد غالبا اتفاق مي افتد كه خود او به طرف عقايد شما كشيده مي شود . هر گاه نگران و منتظر چيزي باشيم مثلا يك تلفن خاص ، ترفيع ، قدرداني رئيس و … در پيرامون خود نيرويي خلق مي كنيم كه احتمال وقوع آن رويداد را از بين مي برد . وابسته نبودن به معناي بي علاقه نبودن نيست . ممكن است نسبت به چيزي وابستگي نداشته باشيم و در عين حال بسيار علاقه مند به آن باشيم . انسانهاي مصمم و ناوابسته به خوبي مي دانند كه تلاش و كيفيت ، نهايتا با پاداش مواجه مي شود . آنها مي گويند : “ اگر اين بار برنده نشوم دفعه آينده و يا دفعه بعد از آن حتما برنده خواهم شد / “ آدمهاي بي علاقه مي گويند : “ كي اهميت مي دهد ؟ “ ، “ چرا زحمت به خود بدهم ؟ “ نا اميدها مي گويند : “ اگر آن كار را به دست نياورم ، مي ميرم ! “ اما ناوابستگان مصمم مي گويند “ به هر طريقي كه شده يك كار خوب پيدا خواهم كرد و براي من مهم نيست كه اين ، چقدر طول مي كشد /“ تنها كساني كه بيش از ثروتمندان به پول فكر مي كنند ، فقرا هستند /“ از آنجائيكه پول ، هم وسيله اي براي بقا و هم سمبولي به نشانه موفقيت است اكثر ما انسانها وابسته به آن هستيم حتي اگر اين حقيقت را انكار كنيم . اما متاسفانه حرص و ولع پول در آوردن ، همه چيز را به نابودي مي كشد . دليل اصلي ثروتمند شدن ثروتمندان ، عدم وابستگي آنها به پول است ، فقرا آرزو مي كنند كه پول به دست آورند و ثروتمندان ايمان دارند كه به دستش مي آورند .
نتيجه :
انسان در سطوح جسماني و رواني با قوانين طبيعي سروكار دارد ، طبيعت نااميدي را نمي شناسد ! طبيعت در جستجوي توازن است و نا اميدي و توازن هرگز در يك قالب نمي گنجد . زندگي نبايد يك كشمكش بي انتها باشد . بگذاريد هر چيزي جريان عادي خود را طي كند . اين ، بي تفاوتي نيست اجبار و اكراه هم نيست . شما مي توانيد بگوييد : “ من نمي فهمم كه اين اصول چگونه عمل مي كنند ! “ مگر شما مي دانيد كه نيروي جاذبه چگونه عمل مي كند ؟ كاري كه ما بايد در زندگي انجام دهيم استفاده كردن از اين اصول است . نيازي نيست كه آنها را درك كنيم .
با این طرز تلقی از خوشبختی هست که می بینیم آدم هائی را که اطرافمونند و کم هم نیستند که علی الرغم داشتن مسائل متنوع و جور وا جور باز روحیه تهاجمی کار و ادامه مسیر را دارند و خیلی هم روحیه خوبی دارند . تاریخ هم از این آدمهای یاد کرده مثل توماس ادیسون که آزمایشگاه یک میلیون دلاریش که بیمه هم نبود وقتی در آتش سوخت
کسی از او پرسید حالا چکار می کنی ؟
بلادرنگ با همون روحیه خوبش گفت همین فردا صبح شروع به ساختن مجدد آن می کنم .
عکس این قضیه هم هست و خودم به شخصه نمونه اش را دیدم پسر یکی از آشنایانمان که از خانواده بسیار متنعم و متمکنی هستند و هر چی بخواد براش فراهمه از مسافرتهای تفریحی خارج از کشور تا بهترین آپارتمان تو تهران و شمال و حتی خارج وقتی در بیمارستان لقمان و در بستر بیماری باهاش صحبت می کردم که آخه تو دیگه چه مرگت بود که دست به خودکشی زدی یه حرفی زد که این جمله بالائی رو کاملا برایم معنی دار کرد و اینکه :
مدتها بود میخواستم دست به این کار بزنم زندگی واسم تکراری شده بود با هیچ چالشی مواجهه نبودم که حلش منو هیجان زده کنه هر چی میخواستم در دسترسم قرار می گرفت زندگی حالت تکراری و دم دستی واسم پیدا کرده بود همه چیز تکرار و .... خسته و دلزده شده بودم هیچ مسئله ای نداشتم که ذهنم را بخودش مشغول کنه هیچ مشکلی رو برطرف نمی کردم که اعتماد به نفسم تقویت بشه خلاصه این بود که دست به این کار زدم .
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
روستای مکزیکی ایستاده بود . در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود . از ماهیگیر پرسید : به خاطر بسپاریم
نه به بهار دل ببندید و نا از زمستان بگریزید چراکه هر دو زود گذرند !
دوستت را چنان دوست بدار که شاید روزی دشمنت شود و دشمنت را چنان دشمن بدار که روزی دوست تو شود !
جزای کسی که به تو بی وفایی می کند تنها دوری گزیدن از اوست !
کسی را که شکیبایی نجات نداد بی تردید بی تابی تباهش سازد !
وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست !
سکوت سخن بزرگی است که خداوند به گویاترین زبانها بخشیده است !
هر چه قله های ثروت مرتفع تر دره های سقوط عمیق تر می شود !
عشق همواره براي بشر يك راز بوده است. پژوهشگران در رشته هاي مختلف سال هاي اخير به مطالعه در اين باره پرداخته اند در اين مقاله سوالاتي درباره ي عشق مطرح شده و از ديد علوم مختلف بررسي شده است تا شايد بتوان تا حدودي از راز عشق پرده برداشت.
چه چيزي موجب مي شود كه جذب فردي شويد؟ معمولا جذب فردي
مي شويم كه شبيه خودمان است. افراد زيبا به سمت افراد زيبا جذب
مي شوند. و افرادي كه از يك طبقه اجتماعي هستند (از لحاظ اقتصادي) تمايل به هم پيدا مي كنند. متخصصان مي گويند اين به اين دليل است كه فرد احساس يگانگي مي كنند.
ما مستعد هستيم كه عاشق آن چيز يا كسي شويم كه براي ما مرموز وسوسه برانگيز است.»
Fisher, Helen استاد انسان شناسي
چقدر ظاهر در عشق مهم است؟ شكل ظاهر براي هر دو جنس مهم است ولي براي مردان كمي بيشتر.
Louann Brizendine استاد روانپزشكي دانشگاه كاليفرنيا و نويسنده كتاب, "The Female Brain."چنين مي گويد: «هنگامي كه فرد جذب شخصي مي شود قسمتي از مغز مردان كه با پردازش اطلاعات بينايي همكاري دارد فعال تر است. »
آيا عشق كور است؟ نه تقريبا. اما هنگامي كه اسير مي شويد آسمان بينايي شما ابري مي شود.
Lucy Brown استاد علم عصب شناسي كالج پزشكي انيشتين كه در بررسي" پاسخ مغز به عشق" تخصص دارد،مي گويد: وقتي عاشق هستيد، متوجه اشتباهات طرف خود هستيد اما مغز شما مي گويد، OK ، چشم پوشي كن!
تحقيقات اخير در دانشگاه لندن نشان داده است،زماني كه دو عاشق به يكديگر نگاه مي كنند مغز با سنجش هاي اجتماعي همكاري مي كند و احساسات منفي و قضاوت هاي انتقادي تقريبا به حالت ركود در مي آيند.
فيشر اعتقاد دارد كه اين مكانيزم موجب مي شود كه دو طرف از آغاز به گونه اي به يكديگر وابسته شوند كه نتوانند از هم جدا شوند و اين مساله گاهي موجب اضطراب مي شود بخصوص در هنگام پرورش و تربيت كودك.
آيا عشق اعتياد آور است؟
عدم وابستگی شما به صاحب حق دانستن خود ؛ مانند آبی که بر آتش بپاشند ؛ درد و رنج و خصومت و کینه جوئی را فرو خواهد نشاند و شما را در آفرینش زندگی سرشار از صفای باتن یاری خواهد کرد .
به احتمال زیاد پیشاپسش می دانید که غالب مردم نسبت به شما از عقایدی متفاوت برخوردارند ؛ با وانهادن وابستگی به آراء و عقاید دیگران موانع ارتباطی را از میان بردارید .
بجای خشمگین شدن نسبت به رفتار دیگران ؛ صرفه نظر از اینکه برخوردشان چقدر زشت و ناهنجار است باید بیاموزیم که طرز تلقی خود را نسبت به آن رفتار و تغییر دهیم .
آنان با توجه به شرایط زندگیشان و وضعیت تربیتی و فرهنگی خود چنین رفتار ی را پیشه کرده اند ؛ شخصیت سالم هیچگاه معلول نیروهای بیرون از خود نیست ؛ بلکه خود شخص مسول هدایت و گرایش احساسات خویش است .
من همان پسركي هستم كه در رويا هايش ستاره مي چيد.هماني كه در
كوچه هاي خندان شهر قاصدك مي فروخت . اري همان پسركي كه پرواز
افتاب را به تماشا مي نشست.همان نغمه ي سبزي كه ميهماني شب را
از عطر ياسهاي وحشي پر مي كرد.
من همان پسركي هستم كه در بركه اشك نگاه هاي ملول نيلوفر اميد
مي ريخت همان پسركي كه اسير باور باران بود .هماني كه زبان گل سرخ
را مي فهميدو در قلب گل ها اشيان كرده بود.
گرچه سرداب اسمان عطر باران را از من دريغ كرد اما اي كاش مي شد
شيشه ي ديدگانم ابي روشن كبوتران باشد.....
اینجا تو شمال خیلی دلتنگ مادرم می شوم؛ همسرم نیز همچنین . دیروز بود که به اتفاق مشغول مرور خاطرات کودکیمان بودیم و چقدر دلنشین بود خاطرات اون ایام . همكاري به من مي گفت:“ من در تمام طول عمرم هيچ كاري را كه مورد علاقه ام باشد انجام نداده ام/“ مثل اين بود كه مي گويد: من فنا شده ام . من قرباني ام/ “ومن با خود فكر كردم چه تأسف انگيز! زندگي، قراراست كه زيبا وجذاب باشد! پرندگان هر روز آواز خوانان بيدار ميشوند. كودكان بي هيچ بهانه اي مي خندند. به دلفينها نگاه كنيد به سگها نگاه كنيد. چه كسي گفته است كه زندگي خالي از جذابيت است؟ جهان سرشار از نشاط و زيبايي است . اگر شما هم وارث اين عقيده هستيد كه:“قرار نيست زندگي جذابيتي داشته باشد“، معني اين حرف رابفهميد . اين صرفاًيك باور است كه شما مي توانيد نا باورش كنيد . مدتي از وقت خود را به انجام كارهاي خاص اختصاص دهيد ، صرفاً بخاطر آنكه اين كارها برايتان جالب هستند . كار كردن شبانه روزي باعث تقويت اين ايده مي شود كه “ زندگي يك كشمكش دائمي است /“ با خود صبور و شكيبا باشيد . حتي لذت بردن از زندگي هم به تمرين نياز دارد . وقتي زندگي شيرين است و ندايي به شما مي گويد كه اين شيريني نمي تواند دوام داشته باشد ! به خود بگوييد:“ شايد قرار است شيرينتر از اين بشود !
نتيجه :
با خود صبور و شكيبا باشيد. زندگي يك كشمكش دائمي است و لذت بردن از آن نياز به تمرين دارد.
همهی ما تصویری از یک زوج ایدهآل در ذهن داریم. تصویری که بر اساس پیشفرضها، معیارها و سنجههایی معمولاً عقلانی شکل میگیرد. مثلاً: نوع نگاهش به دنیا و به آدمها با نوع نگاه ما همخوانی داشته باشد؛ از نظر فکری و رفتاری تا حد زیادی شبیه به ما باشد؛ باهوش باشد؛ کتابخوان باشد؛ از نظر خانوادگی وضعیت مناسبی داشتهباشد؛ مهربان باشد؛ از نظر تحصیلات فلان جور باشد؛ از نظر ظاهری بهمان جور باشد و ...
بدیهی است این مِلاکها و معیارها در میان افراد مختلف متفاوت است. من الان نمیخواهم دربارهی درستی و غلطی این معیارها بحث کنم، بحث من بر سر این است که آیا این معیارها واقعاً در عمل کار میکند یا نه؟! من فکرمیکنم الزامی برای کارکردن صددرصدی این سنجهها وجود ندارد.
اتفاقی که در عمل میافتد، ممکن است به سادگی به شکل زیر باشد:
آدم «الف» از مثلاً پانزده معیارو پیشفرض شما، چهاردهتای آن را دارد، خوب هم دارد! عقل شما نیز این را تایید میکند، اما شما با او راحت نیستید و از بودن با او لذت نمیبرید. لااقل حالا لذت نمیبرید!
ولی آدم «ب» از این معیارها فقط دو سهتای آنها را، آن هم به صورت نصفه و نیمه دارد! ولی شما از بودن با او بسیار خوشحالید، برای بیرونرفتن با او لحظهشماری میکنید و دوست دارید دوباره و دوباره او را ببینید. لااقل حالا اینجور میخواهید!
حالا بهنظر شما اگر آدم برقراری یک رابطهی درازمدت (مثلاً ازدواج) را در ذهن داشته باشد، بهتر است به کدامیک از این دو نفر فکر کند و با او رابطه را پیش ببرد؟
آن سوی بودنها صدایی می آید شاید آشنایی باشد با تمام غصه هایش که به سرای دلت سرمی زند.تو او را نمی شناسی اما رسم مهمان نوازی تو را به این وامی دارد که به استقبالش بروی و او را به خانه دلت دعوت کنی .او می گوید از راه دوری آمده ام .می خواهم بمانم در سرای تو وتو می مانی وهزار هزار تردید که آیا او می تواند مهمان تو بماند یا ....
زندگی داستان من وتوست . من وتویی که صحنه نمایش آن را می سازیم .ما بازیگر نقش خودمانیم تا باور شویم .کاش در عین بازی خودمان باشیم .صحنه زندگی را جدی بگیریم این تنها فرصتی است که می توانیم بهترین بازیگر جشنواره زندگی خودت شوی .

یه فرق عمدهی میان عوالم سنین جوانی و سالمندی اینه که:
وقتی جوانی؛ خیلی از چیزهای به واقع کماهمیت (مثل اخذ یه مدرک در یک رشتهی بهخصوص) برات خیلیخیلی بااهمیت جلوه میکنه! اما وقتی سنی از آدم گذشت، میبینه خیلی چیزهایی که در جوانی، کماهمیت تلقی میشدن بسیار بااهمیتتر از اونی هستند که زمانی در جوانی میاندیشیدیم؛ مانند این که بتوانیم از ته دل بخندیم و از یک لحظه شادی حضور همدیگه (که دیگه میدونیم چقدر بهسادگی مستعد زوال و دگرگونیه و به همین دلیل هم ارزشمند و بیبدیله) به اندازهی یک دنیا لذت ببریم